به گزارش خبرگزاری حوزه، سلسله گفتمانهای «ظرفیتهای تأویلی پیادهروی اربعین» در نشست علمی «اربعین؛ فناوری اجتماعی تحقق خونخواهی (هیأت، اربعین، مقاومت، خونخواهی)» با حضور جمعی از اساتید حوزه و دانشگاه در پژوهشکده تبلیغ و مطالعات اسلامی باقرالعلوم(ع) برگزار شد. حجتالاسلام سیداحسان رفیعیعلوی، استاد سطوح عالی حوزه علمیه قم، دریچهای نو به سوی پدیدهشناسی اربعین گشوده است. محور اساسی این گفتار، نقد رویکردهای تقلیلگرایانه و امنیتی به تحولات اجتماعی اخیر (بعثت مردمی) و بازخوانی ظرفیتهای اربعین به عنوان یک «فناوری اجتماعی» برای تحقق هدف متعالی خونخواهی است.
مشروح این سخنان از حجتالاسلام سیداحسان رفیعیعلوی تقدیم شما فرهیختگان می شود.
۸ محور مهم این نشست:
_خونخواهیِ بیضابطه؛ تهدیدی برای رشد و انسجام اجتماعی
_قصاص؛ فناوری اجتماعیِ اسلام برای مهار خونخواهی جاهلی
_ضرورت پیوند عاطفه اجتماعی با عقلانیت و فناوری دینی
_حافظه جمعی؛ زیربنای ماندگاری خونخواهی در جامعه دینی
_اربعین؛ تبدیل جوشش عاطفی به حافظه جمعیِ پایدار
_شبکههای پایدار اجتماعی؛ تکامل فناوری اربعین و خونخواهی
_اقامه قسط؛ غایت خونخواهی در مکتب امام حسین(ع)
_ارتقای حافظه جمعی و خودآگاهی؛ رسالت نخبگان در جامعه
* خونخواهیِ بیضابطه؛ عاطفهای در آستانهٔ آسیب اجتماعی
یکی از مسائل بسیار حیاتی که در بطن زندگی اجتماعی ما جریان دارد، مسئلهٔ خونخواهی است. این مسئله، اگر از بستر یک فناوری اجتماعی پایدار و هدفمند برخوردار نشود، ممکن است دقیقاً در نقطهٔ مقابل هدف خود قرار گرفته و بهجای آنکه به رشد اجتماعی ما بینجامد، به عاملی برای آسیبهای اجتماعی تبدیل گردد. بههمینسان، میتوان گفت که اساساً رشد اجتماعی بدون حضور عاطفه و جریانهای عاطفی میسر نیست؛ اما از سوی دیگر، اگر موج عاطفه در قالب یک فناوری اجتماعی سامان نیابد، نتیجهٔ آن تابعی از عقلانیت دینی نخواهد بود. حال اگر فقه را بهعنوان مشیر عقلانیت دینی و رمز ادارهٔ انسان از گهواره تا گور در نظر بگیریم، درخواهیم یافت که خلأ موجود در عاطفهخواهیِ جاری در جامعه، در واقع در عرصهٔ فقاهت ریشه دارد. اگر نتوانیم این خلأ را با بهرهگیری از ظرفیتهای فقهی و اجتماعی پر کنیم، نهتنها به کارآمدی نظام دینی دست نمییابیم، بلکه ممکن است خودِ عواطف، جهتگیریهای ناهمسو با اهداف دینی و اجتماعی پیدا کنند.

ویژگی اساسی داشت که آن را از نظام عدالت اسلامی متمایز میکند:
۱. بیحدومرزی: هیچ چارچوب مشخصی برای واکنش وجود نداشت؛ ممکن بود بهجای شتر، انسانی کشته شود، اموالی غارت گردد، یا هرگونه اقدام تلافیجویانهای رخ دهد. به بیان دیگر، محدودهٔ پاسخ، هیچ حد و مرز معیّنی نداشت.
۲. فقدان الگوی محدودکننده: هیچ قالب قانونی یا الگوی از پیشتعیینشدهای برای مهار این واکنشها وجود نداشت و هر قبیله بر اساس برداشت خود از خونخواهی عمل میکرد.
در چنین بستری، آیات قرآن کریم با تشریع فقه قصاص، وارد شد و این جریان بیضابطه را در قالبی هدفمند و عقلانی سامان داد؛ قالبی که هم به عاطفهٔ حقطلبانهٔ جامعه پاسخ میداد و هم آن را در مسیر عدالت و پایداری اجتماعی هدایت میکرد. بهبیان دیگر، آنچه امروز در خیابانها بهعنوان موج عاطفی میبینیم، اگر در قالب چنین «فناوری اجتماعیِ» فقهی و عقلانی سامان نیابد، نهتنها به تکامل تمدنی نمیانجامد، بلکه ممکن است به آسیبهایی شبیه به همان وضعیت جاهلیت دچار شود.
در آن نظام جاهلی، نه تنها خونخواهی مرز و قاعدهای نداشت، بلکه مهمتر آنکه هیچ مرجع داوری وجود نداشت تا پایانبخش این چرخهٔ خشونت باشد. بهعبارت دیگر، شما با یک «دقِ مطلق» روبهرو هستید؛ وضعیتی که در آن عاطفه بهجای آنکه زیر چتر عقلانیت قرار گیرد، به خشونت دامن میزند. نتیجه، بیتناسبی کامل میان جرم و کیفر است. افزون بر این، خونخواهی «صاحب» معیّنی نداشت؛ هر فردی از قبیلهای که قادر به ضربه زدن بود، خود را محقّ به تلافی میدانست. این، ساختار خونخواهی در دوران پیشاتأسیس عقلانیت فقهی در جاهلیت بود.
*از انتقام قبیلهای تا فناوریِ قرآنیِ اقامهٔ قسط
اگر امروز قصد داریم حدّ فاصل میان عاطفهٔ خیابانی و جامعه را سامان دهیم، ناگزیر باید گامی فراتر از مدیریت مقطعی برداریم و به بازتولید آن فناوری اجتماعی بپردازیم که اسلام، با بهرهگیری از آن، خونخواهی کور را به «نصرتی برای اقامهٔ قسط» تبدیل کرد. این مهم، جز با بازطراحی ساختارهای اجتماعی و الگوهای جامعهشناختیِ متناسب با آن، میسّر نخواهد شد.
اسلام با نزول قرآن کریم، این جریان بیسامان را نظاممند ساخت. دو آیهٔ شریفه، سنگبنای اصلی تشریع قصاص در اکثر مذاهب اسلامی هستند:
آیهٔ ۳۳ سورهٔ مبارکهٔ اسرا:
«وَمَن قُتِلَ مَظْلُومًا فَقَدْ جَعَلْنَا لِوَلِیِّهِ سُلْطَانًا فَلَا یُسْرِف فِّی الْقَتْلِ ۖ إِنَّهُ کَانَ مَنصُورًا»
(هرکه مظلوم کشته شود، برای ولیّ او سلطهای [حقِّ پیگیری] قرار دادهایم؛ پس نباید در قتل اسراف کند، چراکه او مورد حمایت است.)
· آیهٔ قصاص (بقره، ۱۷۸):
«یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا کُتِبَ عَلَیْکُمُ الْقِصَاصُ فِی الْقَتْلَی...»
(ای کسانی که ایمان آوردهاید، قصاص در کشتگان بر شما مقرّر شده است...)
این دو آیه، آن خونخواهی بیمایه و بیسامانی را که صرفاً جامعه را خشنتر و ناپایدارتر میکرد، به نظامی عقلانی، هدفمند و ضابطهمند بدل ساخت؛ نظامی که هم به عاطفهٔ حقطلبانه پاسخ میدهد و هم آن را در خدمت عدالت و قسط قرار میدهد.
جالب آنکه پس از چهل سال در ماجرای جنگ بسوس، کار در جاهلیت به جایی رسیده بود که بسیاری از کسانی که در ادامهٔ کشتارها شرکت میکردند، دیگر نمیدانستند به چه دلیل جانمیدهند یا میگیرند. در «ایام العرب» روایت شده است که در سال چهلم، یکی از درگیران در میان کشتار فریاد زد: «اصلاً برای چه همدیگر را میکشیم؟» و هیچکس نمیدانست این جنگ برای چه آغاز شده و این خونخواهی بر چه پایهای استوار است.
* از عاطفهٔ خیابانی تا رشد اجتماعی؛ ضرورتِ فناوری اجتماعی در تراز عقلانیت دینی
حال این روایت را در برابر نگاه دینی قرار میدهیم. روشن است که بدون عاطفه امکان هیچ حرکتی وجود ندارد، اما عاطفهگراییِ محض، که همه چیز را به احساس بسپارد، به همان اندازه خطرناک است. آنچه امروز پیشران ما در مسائل اجتماعی است، بیتردید حضور مردم در خیابانهاست.
وقتی میدانیم و خیابان را در کنار یکدیگر قرار میدهیم، اگر نتوانیم این پیوند را سامان دهیم، انسجام و وحدت اجتماعی دچار آسیب میشود. در حقیقت، آنجا که نتوانستهایم فناوریِ اجتماعیِ مناسب برای نسبتیابی میان خیابان، میدان و رشد اجتماعی خلق کنیم، بهجای پیشرفت، پسرفت خواهیم داشت.
بنده از این فراتر سخنی نمیگویم، زیرا ممکن است دچار انجماد مفهومی شده و به جریانی خاص ملحق شوم؛ کار من صرفاً توصیف این وضعیت است.
پرسش اینجاست: فناوری اجتماعی چگونه میتواند این فاصله را سامان دهد؟
تا اینجا، آیات شریفه قرآن نازل شده است. آیهٔ نخست (من قتل مظلوماً...) در برابر بیانضباطی خونخواهی جاهلی، دو گام اساسی برداشت:
«فَقَدْ جَعَلْنَا لِوَلِیِّهِ سُلْطَانًا»، یعنی برای خونخواهی، یک «صاحبِ حق» معیّن کرد و با واژهٔ «سلطان»، به او اقتداری مشروع بخشید.
«فَلَا یُسْرِف فِّی الْقَتْلِ»، که در برابر بیتناسبی و بیالگوییِ واکنشهای جاهلی ایستاد و حد و مرز تعیین کرد.
«إِنَّهُ کَانَ مَنصُورًا» نیز که به فرمودهٔ مرحوم علامه طباطبایی، اشاره به حمایت تشریعی از ولیِّ دم دارد و این همان نقطهٔ عزیمت برای تبدیل یک خونخواهی کور به یک نهاد اجتماعیِ ضابطهمند است.
در اینجا، ولیِّ دم، مؤمن است؛ و امامِ منصور، خداست؛ و ما نیز نصرتدهندگانِ این قسط الهی هستیم. در برابر آن حجم از خشونت و بیانضباطی اجتماعی، اسلام با یک الگوی پنجگانه در فقه خود، این جریان را سازماندهی میکند. این نکته را تا اینجا نگاه دارید.
حال میخواهم از نظریههای جامعهشناختی مرتبط با این موضوع مدد بگیرم و سپس به نتیجهگیری بپردازم.
در جامعهشناسی، با پدیدهای به نام «تولید حافظهٔ جمعی» روبرو هستیم. حافظه، امری صرفاً فردی نیست؛ بلکه حافظهٔ جمعی از طریق تکرار مناسکی، در برابر فراموشی نهادینه میشود. پرسش این است: امروز ما به تولید چه نوع حافظهٔ جمعی نیاز داریم؟
تجربهٔ اربعین، نمونهای گویاست؛ خونی که هزار و اندی سال از ریختهشدنِ آن میگذرد، اما به دلیل بهرهمندی از سازوکارهای مناسکی، همچنان زنده، پویا و تأثیرگذار باقی مانده است. این تجربه نشان میدهد که چگونه میتوان با تکرار آگاهانهٔ مناسک، حافظهٔ جمعی را در برابر فراموشی مصون داشت و آن را به نیرویی پیشران برای انسجام اجتماعی تبدیل کرد.

با این حال، یکی از آسیبهایی که امروز باید جامعهٔ خود را از آن برحذر داریم، تهیشدنِ مناسک از محتوای مقصد است. نمونهاش را حتی در خودِ مناسک عاشورا نیز میبینیم؛ حضور مردم در خیابانها، بیتردید ارزش و مطلوبیت خود را دارد و به هیچوجه قصد انکار آن را ندارم. اما گاهی مشاهده میشود که دچار نوعی «مناسکزدگی» یا مناسکِ صرف میشویم. اسلام، از مسیر «نصرتِ اقامهٔ قسط»، تلاش میکند مناسکگرایی را به حداقل برساند و در عوض، حافظهٔ جمعی و حافظهٔ عمومی را از این رهگذر رشد دهد. این دقیقاً همان فناوری اجتماعی است.
* اربعین؛ گذار از جوشش جمعی به حافظهٔ پایدار
به عنوان مثال، «اربعینانگاری» را در نظر بگیرید. اساساً مفاهیم در حافظهٔ فردی و اجتماعی، دارای لایههای گوناگونی هستند؛ حافظهٔ کوتاهمدت، میانمدت و بلندمدت. در حوزهٔ علوم شناختی نیز انواع هوشهای انسانی مطرح است. اما آنچه در اینجا حائز اهمیت است، این نکته است که اگر انسانی بتواند مفهومی را در بازهٔ چهلروزه در خود درونی کند، احتمال ریشهدار شدن آن مفهوم و هویتآفرینیِ تأثیرگذار در او، به شدت افزایش مییابد. این همان ظرفیت زمانیای است که فناوری اجتماعی، با تکیه بر آن، میتواند حافظهٔ جمعی را نهادینه کرده و از تهیشدن مناسک جلوگیری نماید.
بر این اساس، برخی اربعین را در دل همین مفهوم معنا میکنند؛ یعنی اربعین آمده است تا مناسکگراییِ صرف را به «حقِّ اقامهٔ قسط» تبدیل کند، از طریق آن فناوریِ اجتماعیای که حافظهٔ جمعی را رشد میدهد. به نظر میرسد کلیدواژهٔ اساسیِ این فناوری اجتماعی، باید همین باشد: به جای تولید مناسکگراییِ افراطی، باید حافظهٔ جمعیِ مشترک خلق کنیم.
اما نسبت این حافظه با مناسک چیست؟ آیا باید مناسک را تعطیل کنیم و تنها به دنبال حافظهٔ جمعی برویم؟ خیر؛ خودِ حافظهٔ جمعی از طریق تکرار مناسکی، در برابر فراموشی نهادینه میشود. «فراموشی نهادینه» همان چیزی است که در حوزهٔ علوم شناختی به آن اشاره میشود؛ یعنی ساختارهای اجتماعی چنان شما را در ریلهایی قرار میدهند که نهادینهیِ اصلِ قصه را فراموش کنید. رسانهها، رفتارهای اجتماعی و الگوهای روزمره، همه به سمت نهادینهسازیِ فراموشی حرکت میکنند، مگر اینکه عاملی در برابر آن بایستد.
در الگوی دینیِ ما، این عامل، «ارتقای حافظهٔ جمعی از طریق عقلانیت دینی» است که در قالب اربعین تجلی یافته است. اربعین در واقع، همان ارتقای حافظهٔ جمعی ما از مسیر عقلانیت دینی است. باید آن تعبیرِ درست را به کار بست که «جوششِ جمعی باید تبدیل به حافظهٔ جمعی شود»؛ یعنی باید مفهومِ پایداری از اربعین خلق کنیم که بتواند آن خونخواهیِ بزرگِ ما را معنادار کند.
حال، پرسش این است: اگر فرض کنیم روزی بتوانیم آن ملعونِ فاسد، آن «کلبِ زرد» را از زمین حذف کنیم، آیا این اقدام، در برابر خونِ امامِ شهیدِ ما قرار میگیرد؟ یا خود، قاعدهٔ شهید را معنا میبخشد؟
* اربعین؛ آیینِ زندهٔ پیوندهای اجتماعی
اگر کسانی از دستاندرکاران واقعهٔ کربلا بعدها به قصاصِ عملِ خود رسیدند، آیا این پایانِ خونخواهیِ ماست؟ نه، اتفاقاً این آغازِ حافظهٔ جمعیِ ماست. فناوریِ اجتماعی باید مبتنی بر مفهوم اربعین و فرایندِ درونیسازی، از خطِ حافظهٔ کوتاهمدتِ اشخاص بگذرد، در حافظهٔ میانمدت معنا پیدا کند، در حافظهٔ بلندمدت مانا شود و سپس از یک مفهومِ فردی و اجتماعی، به حافظهٔ جمعیِ ما سرایت کند و به مثابهٔ یک مفهومِ زنده و پویا باقی بماند. این مسیری است که باید از آن مفهومِ فقهی تا این ساختارِ اجتماعی طی شود. آن عقلِ عملی و آن فناوریِ اجتماعی که ما به دنبال آن هستیم، باید زاییدهٔ همین مفهوم باشد.
ما فراتر از مناسک، به مفهوم دیگری در حوزهٔ جامعهشناسی نیاز داریم؛ آن «شبکهٔ پایدار» است. حافظهٔ جمعی به تنهایی کافی نیست؛ ما به یک زنجیرهٔ آیینهای تعامل نیاز داریم. اجازه دهید برای روشنتر شدنِ بحث، خاطرهای نقل کنم:
در سفرِ اخیر به عراق، یکی از مسئولینِ بلندپایهٔ آن کشور، ما را به منزلشان دعوت کرد. مادرِ ایشان، بانویی علویه که بر ویلچر نشسته بود، درخواست ملاقات داشت. پس از شهادتِ مقامِ معظمِ رهبری، قائدِ شهیدِ ما، این بانو به من گفت: «باید ایشان در عراق تشییع شوند؛ اگر نشود، مرا برای تشییع با خودت به ایران ببر.» سپس دو سه جملهٔ عربی بر زبان آورد که مضمونش این بود: «اگر این کار را نکنی، شیرم را بر تو حلال نمیکنم.» آن جملات، به دلیل بارِ عاطفی و معناییِ عمیق، از بیانِ عینی آن خودداری میکنم. جلسه تمام شد و ما به ایران بازگشتیم. پس از رفتوآمدها و تلاشهای فراوان، آن تشییع در عراق محقق شد؛ کاری که به هماهنگیِ دولت، مرجعیت و مسئولینِ دو کشور نیاز داشت. امروز، آوردهٔ تمدنیِ آن حرکت، انکارناپذیر است؛ در فیلمهای پخششده از فرودگاه نجف، آن بانوی علویه را دیدم که ویلچرِ او را جلو میآوردند.
این، عینِ حافظهٔ جمعی است. یعنی مقاومت در برابر ظلم، فارغ از جنسیت، و اینکه یک مادر، عمیقترین مفهومِ انسانیِ خود یعنی مادری را در خدمتِ یک مفهومِ حافظهجمعی قرار میدهد. برخی از دوستانِ دانشگاهیِ من میپرسیدند: «چرا در این جلسه از یک بانوی اندیشمند دعوت نشده بود؟» پاسخ دادم که این خود دلیلِ جداگانهای است؛ بنده که صبحِ جمعه به این جلسه دعوت شدم، اما اگر مسئول بودم، حتماً روی این نکته کار میکردم. آنچه اکنون میبینیم، فراتر از روابطِ فرهنگیِ متعارفِ جریانهای اجتماعیِ عراق است. مادری، مفهومی بسیار بلندتر از عواطفِ صرف دارد؛ او این مفهوم را در خدمتِ حافظهٔ جمعیِ خود قرار داده است. حال باید این حافظه را به زنجیرهای از آیینهای تعامل برسانیم؛ یعنی از رفتارِ آن مادر تا شکلگیریِ یک شبکهٔ اجتماعیِ پایدار، این فناوریِ اجتماعی باید درونی شود.
ما زیارتِ اربعین میرویم؛ این یک آینهست که در آن، حافظهٔ جمعی، شبکههای تعامل و عقلانیتِ دینی، به هم گره میخورند.

اما پرسش اینجاست: زیارتِ اربعینِ ما تا چه اندازه توانسته است تعاملِ پایدار خلق کند؟
برای آنکه این حرکت، ما را به هدفِ نهاییاش برساند؟
یعنی همان ارزشهای عقلانیتِ دینی که به پایداریِ جامعه میانجامد باید بتوانیم از این رفتارها به شبکهای پایدار برای خونخواهی دست یابیم.
باید توجه داشت که در برخی روایات، «خونخواه»، خداوند معرفی شده است؛ صاحبِ خون، خداست و حقِّ خونِ شهید، از آنِ اوست. این مسئله، به ویژه دربارهٔ شهیدِ عظیمِ کربلا و شهیدِ انقلابِ اسلامی ـ که در این ایام، تعابیرِ متنوعی از «سیدالشهدای مرجعیت» دربارهٔ ایشان به کار رفت ـ به روشنی دیده میشود. این تشابهها از آن روست که این خونها، همگی به رشدِ اجتماعی تعلق دارند. هرچند هیچیک از این مصادیق با یکدیگر قابل قیاس نیستند و «لایقاس به اهللالوعید»؛ اما همه در یک امتدادِ واحد قرار دارند. هر چیزی جز رشدِ اجتماعی، پایانِ خونخواهیِ ما نیست. جامعه باید به بلوغ برسد؛ و این بلوغ، جز با همان شبکهٔ رفتاریِ پایدار میسر نخواهد شد.
ما برای گذر از عاطفه، به کلیدواژهٔ این جلسه نیاز داریم. آمدم تا بگویم که ما به یک خطِّ ممتد نیاز داریم. اگر نتوانیم خونخواهیِ گرمِ این روزها را از طریقِ فناوریِ اجتماعیِ مبتنی بر سه مؤلفهٔ عقلانیت، عقلِ عملی و عقلِ نظری، به صحنهٔ جامعه پیوند بزنیم؛ و اگر نتوانیم از مسیرِ ارتقای حافظهٔ جمعی و تشکیلِ شبکهای از روابطِ پایدار، این جریان را سامان دهیم، مطمئن باشید که حتی اگر بتوانیم عاملانِ ریختنِ خونِ رهبرِ شهیدِ خود را به قصاص برسانیم، کار تمام نخواهد شد. زیرا قصاص، پایانِ راه نیست؛ آغازِ مسیری است که جامعه را به بلوغِ حقیقیاش میرساند و خونخواهی را به نصرتی برای اقامهٔ قسط بدل میکند.
تنها چیزی که ما را آرام میکند، «اقامهٔ قسط» است. خودِ اباعبداللهالحسین (ع) نیز تواناییِ گرفتنِ خونخواهیِ خویش را داشت، اما انتخابِ او، فراتر از یک تلافیِ شخصی بود. شاید این روایت، کمی احساسی به نظر برسد، اما اخیراً در مقتلی خواندم که برای خودم تازگی داشت. نقل شده است که شمر و یکی دیگر از سفاکانِ عاشورا، در لحظاتِ پایانی، دیدند که اباعبداللهالحسین (ع) در گودالِ قتلگاه، خاک را پشتِ کمرِ خود جمع میکند. آن شخص به شمر گفت: «ببین، این حتماً نوعی نفرین است که دارد زمینهی لعنِ ما را فراهم میکند.» شمر پاسخ داد: «صبر کن ببینم چه میخواهد بکند.» اما آنها دیدند که اباعبدالله، نه برای نفرین، بلکه خاکِ گرمِ کربلا را زیرِ کمر جمع میکند تا از زیرِ چشم، نگاهی به خیمههایش بیندازد؛ در آن لحظاتِ آخرینِ وداع.
شاید این روایت را بتوان صرفاً عاطفهای غیرتی تفسیر کرد؛ غیرتی که در ادبِ عربی، الگویِ امیرالمؤمنین (ع) بوده و به این پسرِ بزرگوارش رسیده است. اما آنچه در این صحنهی آخر، برای من عمیقتر مینماید، این است که حضرت، حتی در اوجِ شهادت، نگاهش به خیمههاست؛ به پناهگاهِ بازماندگان. سپس راوی میگوید که شمر خود را رساند تا مانعِ این نگاه شود و با پا به آن خاک لگد زد. و این جملهی تلخ که: «وَلَقَدْ دَرَأْتَ مَرْتَقً عَظِیمًا» (به راستی که به هولناکترین جایگاه دست یافتی).
این روایت، نشان میدهد که عاطفهی حسینی، هرگز از «عدالت» و «نگاه به آینده» جدا نیست. همان نگاهِ آخر به خیمهها، نمادِ پیوندِ خونخواهیِ فردی با حافظهٔ جمعی و شبکهای از ارتباطاتِ پایدار است؛ همان فناوریِ اجتماعیای که خون را به قسط، و عاطفه را به عقلانیتِ ماندگار پیوند میزند.
در آن روایت آمده است که راوی میگوید: «ببین جای بلندی پا گذاشتی.» این جمله، چه معنایی دارد؟ اینکه در آن لحظهٔ آخر، امام به خیمهها نگاه میکند، چه پیامی دارد؟ راوی ادامه میدهد که وقتی به بالینِ سیدالشهدا رسید، دید که حضرت به پشت افتاده است. صدای خسخسی از گلویِ نحر شده و پیشانیِ شکستهاش به گوش میرسید. شمر، نزدیکتر رفت و گمان کرد که امام در حالِ نفرین است. اما وقتی خود را رساند، شنید که حضرت میگوید: «خدایا، به حقِ من و فرزندانم، از این امت بگذر.»
امام در آن لحظاتِ آخر، با آن هجمهٔ سنگین، تنها یک چیز را میخواهد: «اقامهٔ قسطِ الهی». او میگوید: «من با اینها کاری ندارم؛ من وظیفهای دیگر داشتم و به عنوانِ امام، برای اقامهٔ قسط آمده بودم. از اینها طلبکار نیستم، هرچند که کارِ بسیار بدی کردند.» امام حتی از آنان میگذرد و خطاب به خداوند میگوید: «خدایا، به حقِ من و فرزندانم که در این لحظات، شهید میشوند، از این امت بگذر.»
چرا؟ زیرا امام، حقِّ قصاصِ شخصیِ خود را دارد و از آن میگذرد، اما از حقِّ قسط که همان رشدِ اجتماعی و عدالتِ پایدار است، هرگز نمیگذرد. این، همان فناوریِ اجتماعیِ موردِ نظرِ ماست؛ رشدی که باید در امتدادِ آن حرکت کنیم.
بر این اساس، من تأکید میکنم که به سهمِ تبلیغیِ خودمان و به سهمِ خودآگاهیمان، نقشِ نخبگان در بیدار کردنِ جامعه و امتداد بخشیدنِ به فناوریهای اجتماعی، انکارناپذیر است. ما باید بتوانیم این فناوریِ اجتماعی را با دو گامِ اساسی ترسیم کنیم:
نخست، ارتقای حافظهٔ جمعی؛ و دوم، تبدیلِ آن به شبکهای از رفتارهای پایدار. تنها بدینگونه است که میتوانیم جامعهی خود را هدفمند و پویا نگاه داریم.
خواهش من این است که حداقلِ کاری که میتوانیم انجام دهیم، این است که در این شبها و در میانهٔ میدان، به جامعه، خودآگاهی ببخشیم. انشاءالله که خداوند، قدمها و نفسهای ما را در این جلسه، به نَفَسِ محترمِ وجودِ نازنینِ سیدالشهدا نزدیک گرداند. انشاءالله که قلبهای ما در این جلسه، محلِّ عرشِ نزولِ رحمتِ الهی باشد؛ چنانکه فرمود: «قَلْبُ الْمُؤْمِنِ عَرْشُ الرَّحْمَنِ.» و انشاءالله که نزولِ رحمت، به حقِّ انفاسِ قدسیِ سیدالشهدا و اهلِ این جلسه، بر همگان ببارد. بنده نیز امیدوارم در جرگهی شما باشم و خداوند از همگیمان قبول فرماید.










نظر شما